هی! دختر هفت دریایِ پری پوش سرانجام دیدی ....
تو این چند وقت خیلی فکر کردم به خودم، به تو، به حرفات ، به نظراتت به فکرهایی که راجب ام داری ! خب چون خیلی به قضاوتت اطمینان دارم .می دونی ورود توبه زندگی من درست مثل ورود یه گردباد پرشور به یه کویر خواب الوده و فراموش شده بود که تمام جنبش زندگیش خلاصه می شد به چند تا طوفان شن برای پوشوندن خودش و گذشته اش !
گرچه من هیچوقت موفق نشدم خودم رو با یه زندگی کاملا نرمال وفق بدم و همیشه یه جای فکرم مشغول بود اما تو تمام مدت پارسال که حداقل هر هفته اش یه اتفاق جدید بود ، یه رنج جدید و یه تجربه ی جدید ، تجزیه تحلیل کردن همه ی این مسائل رو سپردم به ضمیر ناخوداگاهم، یه جورایی گذاشتم شون تو ارشیو ذهنیم تا هر وقت که حسش اومد ، درشون بیارم، بتکونمشون و برای سوالاش جواب پیدا کنم، تو درست وسط اون لحظاتی که می خواستم پرونده ی این ذهنیات کدر رو برای همیشه ببندم،رسیدی !ازم سوال کردی و من دوباره تپیدم ! و دوباره من ! تردید ! تاریکی و ابهام ...
منِ تشنه ی یه روزن کوچولو، درست مثل یه جویبار که با تموم کوچیکیش با تموم ضعفش می خواد به دریا برسه، می خواد تمام ذرات وجودش رو که خورشید ازش گرفته تو دریا پس بگیره ! می خواد به دریا برسه تا مطمئن بشه یه چیزی هست که ارزش این همه به سنگ خوردن، بالا و پایین افتادن و گل الود شدن رو داره !اما خسته می شه و به یه چاله پناه می بره و اینقدر تنبل می شه که یادش می ره قراره بره. یه گوشه ی این زندگی جا خوش می کنه، خوش می گذرونه و با هر سکونی یه قدم به مرداب بودن نزدیک تر می شه به تعریف مادی انسانیت ! به یه لاشه ی خوشبخت ، تو مثل یه سنگ بزرگ افتادی توی برکه و من رو به فکر انداختی و من دوباره با تو شروع شدم ! تنم لرزید باعث شدی درهای فراموش شده ی قلبم رو باز کنم و تو گذشته قدم بزنم ! تو اعماق زندگی خواب الوده ی من رو تکون دادی!
همیشه بین چیزهای مثبت و منفی زندگی ام بین رنج ها و امید ها یه رقابتی بود بین دو تا مریمی که همیشه با هم می جنگن. می دونی درست مثل یه کسی که تو برزخ بین زمین و اسمون گرفتاره ! یه مریم از اون بالا صداش می کنه، یه مریمی که به فکر پروازو اسمونه ، گرچه می دونه اون بالا همیشه باید بال بزنی ! اگه بالات رو ببندی سقوط می کنی ، می دونه اون بالا تویی و یه تنهایی بزرگ، که می تونی توش پرواز کنی ، می دونی نوکت رو بیشتر از اینکه برای روز مبادا چند تا دونه رو تا اخر عمر محکم بگیری لازم داری . نوکت رولازم داری تا حرف بزنی، فریاد بزنی، فکرت باید بیشتر از این ارزش داشته باشه که ساختن چند تا لونه برای تنوع محدود بشه . باید با فکرت یه لونه بسازی که همه ی ادم ها توش خوشبخت زندگی کنن ! یه لونه که همه ی ساکنانش ارزش زندگی رو بدونن....
"قاصدک حال گریزش دارم می گریزم به جهانی که در ان پستی نیست ..."
یه مریم دیگه از اون پایین من رو صدا می زنه . یه مریمی که درسته تو اسمون نیست، درسته صدای بال فرشته ها رو اون بالا نمی شنوه ، اما پاش رو زمین سفته و ته دلش قرص که تا هر وقت بشه رو زمین راه می ره ، می خوره، می خوابه و لذت می بره . یه مریم خاکی که وجودش هر روز خاکی تر می شه و هر روز بیشتر لیاقت خاک شدن رو پیدا می کنه .
و من بین جدل این دو تاس که اینقدر اشفته و پریشونم !
دلم می خواد تو همون کسی باشی که مخاطب همه ی حرف هامه . می دونی من فقط برای کسایی حرف می زنم که یا همه ی حرف هام رو می فهمن یا هیچ کدومشون رو ! برای تو حرف می زنم که می فهمی . برای تو حرف می زنم که خودم رو بشناسم . می دونی تا به زبون نیارم نمی تونم مطمئن بشم که نتیجه ی فکرام و دغدغه هام چیه، حرف زدن شجاعت می خواد و پشت هر شجاعتی اعتماد به نفسِ. و باید به حقیقتی ایمان داشته باشی تا بتونی اون رو با اعتماد بیان کنی . تو مجبورم می کنی به بهترین نتیجه برسم . که حقیقت زندگیم رو پیدا کنم .چون یکی هست که غیر از خودم به حرفهام فکر می کنه و من تا ننویسم نمی تونم ببینم کجا رو اشتباه کردم .
تو باعث شدی من برای همه ی رنج هام دنبال چرا بگردم و برای خیلی هاش دلیل پیدا کردم .. انگار جواب همه ی سوال هام تو وجود خودم بود و تو چشمام رو باز کردی تا بتونم بخونمشون . که بفهمم رنج کشیدن و تنهایی باعث می شه ادم به عمق روحش پی ببره و وقتی درد می کشی خیلی از چیزها تو روحت برجسته تر می شن و این حس لذتی داره مثل حسی مریضی که بعد از بهبود تلخی دارو براش یه خاطره ی قشنگه.
دلم می خواد تو همیشه مخاطبم بمونی ، که همیشه حس کنم نوشته هام فقط برای خالی شدن نیست برای کسیه که مثل من فکر می کنه، مثل من می خونه، مثل من می نویسه و کسیه که یه افق مشخص داره و رو به یه جهت خاص جلو می ره نه رو به جهت طبیعتی که اون رو باخودش می بره .
می دونی من تن خیلی از عشق ها رو لمس کردم از رسواترینشون تا حقیقی ترینشون که حتی بهش ایمان داشتم . اما هیچوقت نخواستم بپذیرمشون دلم نمی خواد تمام عمر با کسی باشم که حتی مثل بت من رو می پرسته . سرنوشت یه بت اینه که تا اخر عمرش سنگ باشه یه گوشه بشینه و از این که دیگران بدبخت و مفلوکش ان لذت ببره . من می خوام زندگیم رو با کسی قسمت کنم که چون راهش با من یکیه عاشقمه . اوج رسیدن کسی که راه من رو بلد نیست و حتی دوسش نداره اینه که تا اخر عمرش پشت سرم بیاد و یا اگه خیلی زرنگ باشه به هدفش که نهایتش همون عشقه برسه . اما وقتی با همی و عاشق، می تونی تا اخر شونه شونه جلو بری و اگه یه جا کم اوردی به عشقت تکیه کنی و جلو بری .....
زمستان سال 82
الان ده سال از اون روزها می گذره، ده سالی که هر روزش یه تیکه از مریمی که این ها رو نوشته رو در من کمرنگ کرده و لابه لای روزهاش محو کرده . می دونم نگاهم خواسته هام نسبت به زندگی خیلی فرق کرده و قضاوت سختیه که بگم چقدر اون دغدغه ها تو وجودم مونده . تنها چیزی که بدون شک می دونم از اون روزها باهام مونده و هر روز بزرگتر شده خواستن توه .... این که تو تو زندگیم باشی و من با بودن تو ادم بهتری بشم ....
قشنگ ترین حس دنیا برام اینه که یه لحظه فقط برای یه لحظه برگردم به اون روزها تو اون اتاق سرد زمستونی ، با همون نوار همیشگی صدای فروغ و فریدون و ... کنار اون مریم نا ارامِ عاصی با همه ی فکرایی که روحش رو فشار می دادن اون مریمی که توداشتی تو از اون همه دیوار بلندی که دور خودش کشیده بود عبور می کردی ... بشینم و بگم . مطمئن باش! تو اشتباه نکردی ... تردید نکن کسی که براش می نویسی دقیقا همونیه که همه ی این نا ارامی ها رو می بره و به جاش عشق می یاره...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 21:5 توسط مریم
|