مهمان چشم ابی خانه ی ما توی شار نیوز


 یکی از سعادت هایی که علاوه بر مسج های تبریک تو این چند روز توفیق اجباری نصیب خیلی ها شد شاید دیدن عزیزای راه دور بود که ما هم بی نصیب نموندیم و کیان کوچولو یه چند ریشتری خونمون رو لرزوند ... البته خونه ی دل و این حرفها...

به عنوان یک انسان در شرایط عادی ...

 

به عنوان یه انسان در شرایط عادی ، نه به عنوان یک نوجوان که به علت ارتکاب جرم در کودکی مقابل چوبه ی داره ، نه به عنوان یه زن که در بهای حضور در اجتماعی مثل دانشگاه مورد تعرض قرار گرفته ، نه به عنوان یک نویسنده که کتابش زیر خروارها خاک هنوز ، خواب مجوز می بینه ، نه به عنوان روزنامه نگاری که جای روزنامه اش رو میز دکه روزنامه فروشی خالی شده ، نه به عنوان روشنفکری که بدون تفهیم اتهام یا شاید بدون اتهام در بنده ، نه به عنوان کسی که به خواست کینه جویانه ی ولی دم اخرین ساعات و روزهای عمرش رو می شماره ، نه به عنوان کسی که به خاطر دفاع از حقوق پایمال شده ای ابتدایی ترین حقوقش سلب شده ....

فقط به عنوان یه انسان در شرایط عادی هیچوقت به اصولی که هر روز در مقابل چشمات پایمال میشه فکر کردی ؟

ااولین تصوری که از نقض حقوق بشر به ذهنت می یاد تصویر کیه؟

هیچکدام از جواب هایی که ممکنه برای این سئوال قائل باشی رو انکار نمی کنم . فقط دلم می خواد این کتاب رو یه کمی ورق بزنم ، چند تا فصل قبل تر از جواب تو رو ، فصلی که شاید به نسبت کمتر خونده شده باشه، اولین و تاثیر گذارترین جامعه ای که تمام اشخاص ناگزیر به زندگی در اونن.

 

در نظر من اولین حقوق انسان خواه خوداگاه یا ناخوداگاه در خانواده نقض می شه و متاسفانه بستر پذیرش این مسئله رو در جوامع بزرگتر فراهم می کنه ، که تا وقتی کارد به استخوان نرسه و نقض حقوق تا تبدیل شدن به یک فاجعه پیش نره ، خودش رو نشون نمی ده . خود ما بارها دیدیم که به طبع سیستم پدر سلار یا مادر سالار حق سخن گفتن به کودکان داده نشده و ژست یک شخصیت تابع بدون نظر و اختیار از همان بدو تولد به فرد تزریق شده اما قضیه به همین ختم نمی شه کم نیست دفعاتی که اندیشه ی نوی زیر اوار فسیل شده ی سنت دفن شده ، ، سئوالی که به تهدید کفر نگفتن اجازه ی عنوان شدن نداشته ، دختری که هیچوقت نصف برادر دوست داشته نشده ، ابی عاشقانه ی یواشکی که زیر مشد و لگد غیرت بی منطق خانواده کبود شده ، عروسی که به بهای مصلحت پدر در کنار مردی به دور از استعداد دوست داشته شدن نشسته ، زنی که میز کارش رو به میل شوهر ترک کرده ، فرزندی که در پی زنده کردن ارزوهای تحقق نیافته ی خانواده روزی هزار بار به شغل خودش لعنت می فرسته ، تار مویی که همیشه زیر نگاه غضب ناک پدر به زیر روسری خزیده ، ... ، کم نیست

متاسفانه زنان که پرورش دهنده ی کودکان هستند معمولا اسیب پذیر ترین و بی اطلاع ترین قشر در این مبحث اند که اگر چنین نمی بود برای یاد اوری این کرامت انسانی به انتظار وقوع فاجعه نمی نشستیم ....

 وبلاگ پرسه در شهر من رو به این بازی دعوت کرده بود  و من وبلاگ های خاتون باران و نه از جنس خودم که از جنس شما رو به بازی دعوت می کنم

دیدار با خاتمی

ستاره ها کم کم دارن خودشون رو نشون می دن و می خوان با شیطنت بکشنت تو قایم باشک بازی خودشون ، صدای راننده که داره سر کرایه ی باری که شاید زیاد به مذاق پلیس خوش نمی یاد چونه می زنه و هدفونی که از گوشت لیز خورده پایین و صدای اهنگ رو تو فضا پخش می کنه ... تو لبخند می زنی، نه به ستاره ها نه به جنگ زرگری راننده و مسافر ، به روزی که در پیش داری به تصوری که فردا قراره به تجسم تبدیل بشه ...

فردا صبح بر خلاف همه ی روزهایی که تو زندگیت زود از خواب بیدار شدی سرحال و خوشحال و مشتاقی ساعت 8 جلسه شروع می شه و مهمون خوش قول و جنتلمن وارد جلسه می شه ، لحظه ی با شکوهی وقتی همه نه از سر عادت و اجبار که از سر که از سر اشتیاق بلند می شن و اون با همون تبسم شیرین_ که به اعجازش ایمان اوردم _ کنار اعضای ارشد حزب می شینه بدون اینکه از دست این همه خبرنگار سمج که به طور کلافه کننده ای دورش حلقه زدن خم به ابرو بیاره و بازم لبخند می زنه ، برای صدای مرتب و یک نواخت کف زدن جمعیت حاضر لبخند می زنه و از اینکه چرا صلوات نفرستادن و برای سلامتی و خوش امدش شعار ندادن تعجب نمی کنه ...

جلسه با سخنرانی دبیر کل حذب شروع می شه درباره ی اهداف حزب و انقلاب که شاید حزب دنبال همون چیزی می گرده که سی سال پیش همه به جستجوش رفتن اما یه جورایی گمش کردن ...

بعد از سخنران ی دبیر کل حزب نوبت می رسه به تجلیل از خانواده ی اعضایی که در بین ما نیستن مثل مرحوم سعدایی و دادمان و بورقانی و ... و همینطور سعید حجاریان که هنوز درد تروریسم رو با خودش داره ...

بدون اینکه به بالای سکو بره _ شاید به احترا م واکر یادگار اصلاحات حجاریان که پله ها رو تاب نمی یاره _ جوایز رو اهدا می کنه و وقت رفتن با وقار و مهربونی جمع رو ترک می کنه و تو که حالا به لطف دیدن همه ی شنیده ها رو باور کردی دلت برای صورت نورانیش تنگ می شه برای رفتار صمیمانه و متواضعش ... اما وجود کسایی که هر کدوم یه قسمت از دولتشن بهت دلگرمی می ده که جلسات باقی مانده امروز و فردا رو با شوق سپری کنی ..

...

دوباره شب ، رد ستاره هایی که پشت سرت پاشیدی تا راهو گم نکنی رو دنبال می کنی ، صدای راننده که برای فرار از خواب تو دل شب رو خالی می کنه : اگه یادش بره چه وعده با من داره وای وای وای ... لبخند می زنی برای تصوری که حالا به تجسم تبدیل شده خوشحالی که این رد پایی رو که ده سال پیش برامون جا گذاشته ناتموم نموند خوشحالی که می خواد بیاد خوشحالی که می خواد با تنها سرمایه ای که داره ابروی کشورت رو بخره خوشحالی که می خواد دوباره در حق کودک ده ساله ای که از اون به وجود اومد پدری کنه ... هدفونی که از گوشت لیز خورده رو می ذاری تو گوشت و دل می دی به اهنگ دعوتش که روز اخر با بلو توث برای حضار فرستادن

...

لحظه‌ای گوش بده

تو بتاب آینه‌کردار و به میدان برگرد

دل به دریا بزن این بار و به میدان برگرد

همچو دریا که زند موج پی موج دگر

موج سوم شو و سالار به میدان برگرد

لحظه‌ای گوش بده

ما به شولای سپید تو ارادت داریم

ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

تو به پا خیز! همه یار دبستانی تو

كه اگر بازآیی

بودنت را همه این بار غنیمت داریم

سفر

دوباره سفر و جاده های تاریک و تنها اما فکر می کنم این بار واقعا ارزش رو داره چراش رو بعدا می گم الان دیگه کم کم باید راه بیفتم امیدوارم همچی خوب پیش بره   ...

چشم انداز پشت شیشه ی شفاف ....

همیشه برای هر  اتفاقی یه نقطه ی شروع لازمه . خواه یه جرقه ی کوچیک خواه یه انفجار بزرگ ، جرقه ی کوچیکی که شاید منجر بشه ، به روشن شدن همه ی ستاره ها ی دنیا یا با انفجار بزرگی که ممکنه برای یه لحظه همه جا رو روشن کنه و منظره ی مقصد رو به تصویر بکشه و بعد تو نقطه ی تولد بمیره!

همیشه ماییم که با همه ی چیزی که هستیم خود اگاه یا ناخوداگاه راه بین نقطه ی شروع و پایان رو دور یا نزدیک می کنیم. گاهی وقتا یه قایق کوچیکی هست که با همه ی عشقی که به ساحل داره بهش نمی رسه نه که فکر کنی کسایی که سوارشن پارو زدن رو بلد نیستن یا بادی که می وزه مساعد نیست نه، گاهی باد مخالف پارو زن ها رو مجبور می کنه که محکمتر پارو بزنن و بازوهاشون قوی تر بشه گاهی وقتا خوردن به دیواره های قایق شوقت رو برای رسیدن به ساحل صد برابر می کنه . اما گاهی وقتا یه کسی هست که فقط رنگ و بوی ساحل وسوسه اش کرده به همه ی چیزی که براش تقلا می کنه ایمان نداره از باد مخالف می ترسه از تکون خوردن های کشتی می ترسه از قیل و قال مرغ های دریایی می ترسه  ... بدون اینکه بدونه هیچ کدوم از اینا قایق رو غرق نمی کنن اما میخی که اون برای نگه داشتن خودش از اون موقع این اتفاقا به ته قایق می کوبه حتما قایق رو غرق می کنه ...

شب طولانیه مثل همه ی شب های پاییز اما قصه گفتن من از سر وقت گذرونی نیست شاید ادامه ی زمزمه هایی که این روزا تو شار نیوز راجع به کسایی که، با اسم های مختلف مطالبی می نویسن که با اسم خودشون حاضر به نوشتنش نیستن غافل از اینکه بعد از اسمی که پشتش قایم شدن یه اسم بزرگتر روی نوشته شونه : وبلاگستان شار نیوز همون قایق کوچیکی که اهالیش  به اصولی که برای رسیدن بهش پارو می زنن ایمان دارن که رسیدن به مقصد رو با پایمال شدن اصولشون بی ارزش می دونن که نمی خوان ریش سفیدی کنن و به جای همه مصلحت رو اجرا کنن و با الگوهای اصول گرایی یه کمی سانسور به خرج بدن ، شاید وقتش رسیده باشه که مایی که داد دمکراسی و شفافیت فضای سیاسی و ... رو سر دادیم اول از خودمون شروع کنیم و از پشت تریبون خودمون حرف بزنیم کسی که حقوق خودش رو می شناسه و به درکی رسیده که لازم می دونه برای ارمانش تلاش کنه و مهر کار سیاسی و اجتماعی رو بر پیشانی نوشته اش داره ؛مسلما چارچوب ها و خط قرمزهایی رو گه توان قادر به پذیرش هزینه اش هست می شناسه و نباید باعث پرداخت یه هزینه ی جمعی بشه مخصوصا حالا که وبلاگستان بار حقوقی پیدا کرده ، وگرنه در دنیای مسائل شخصی ناشناس موندن اجتناب ناپذیره ...

 صرفنظر از اینکه روی یه شیشه ی مه الود می شه خیلی چیزها نوشت اما عمر این حرف ها به کوتاهی فرو ریختن یه قطره ابه .. و تا وقتی مخاطب برق ایمان و صداقت رو تو چشم نویسنده نبینه بهش اعتماد نمی کنه چرا که حرفی که شهامت گفتنش رو نداری از فقدان ایمان به اونه و وقتی تو به چیزی که می گی ایمان نداری کلامت مثل یه جسم بی روحه ...

همیشه برای هر  اتفاقی یه نقطه ی شروع لازمه ، شاید این بهترین شروع باشه برای نشون دادن ایمان به هر انچه از دیگران می خوای ...