یه طرف همه سیاهو یه طرف همه سفیدیم این طرف ریشه نداریم اون طرف ریشه بریدیم
سقز رو دوست ندارم ! هیچ وقت دوسش نداشتم و با اینکه شاید بیشتر از ادمهایی که تو حرفاشون خیلی به این شهر ارادت دارن ازش لذت برده باشم اما همیشه به این بی میلی معترف بودم. همسر جان همیشه می گه شهرهای بزرگ ادمهای بزرگ می سازن و اگه زندگی مثل ریاضی بود، با بی معطلی می شد نتیجه گرفت که شهر های کوچیک هم لابد، ادمهای کوچیک !اما خوبه که زندگی ریاضی نیست !
نمی شه انکار کرد که محیط چقدر می تونه رو سرنوشت افراد تاثیر بذاره مسئله فقط به امکانات یا فرصت ها محدود نمی شه. گاهی وقت ها چیزایی روی زندگی تاثیر می ذارن که حتی به سادگی به چشم نمیان! مثلا یکی از قسمت های سریال " چطور با مامانتون اشنا شدم" راجع به این بود که توی زندگی مدرن با توجه به حضور پررنگ شبکه های اجتماعی واینترنت .. . ادم ها حالت معما گونه شون رو تا حدی از دست دادن و یه جورایی همدیگه رو از رو پروفایل هم می شناسن و قضاوت می کنن تا از برخوردها ونتیجه گیری های خودشون ! یه ذره که با دقت نگاه کنی می بینی شهر های کوچیک هم تقریبا یه همچین حالتی دارن ، همه برای خودشون یه پروفایل دارن که تا اسمشون می یاد همه ی اطلاعاتش تو ذهن ادمها لود می شه، تجزیه تحلیل می شه و دسترسی به این طلاعات کار زیاد سختی نیست ! با در نظر گرفتن اینکه بر خلاف شبکه های اجتماعی که ادم ها پروفایلشون رو خودشون بر اساس میل و سلیقه ی خودشون می سازن و خودشون رو به شکلی که دوس دارن شناخته بشن _ که گاهی حتی اغراق امیز یا غیر واقعی هم هست _ به تصویر می کشن .اما ، اطلاعات پروفایل ادم ها توی شبکه های _شاید بهتره بگیم _ خاله زنکی، معمولا توسط ادمهایی اپلود می شه که ممکنه زیاد هم با ارزش های اخلاقی میونه ی خوبی نداشته باشن و حفظ حریم شخصی و احترام به شیوه های متفاوت زندگی براشون با کشکی که تو اش می ریزن تفاوت چندانی نداشته باشه! قطعنا این تغییر نگرش افراد نسبت به خودت رو برات سخت می کنه و جبران اشتباهات گذشته رو سخت تر ! شاید برای اینه که ادمها توی شهر های کوچیک خیلی کم سعی می کنن بر خلاف سلیقه ی جمعی زندگی کنن و و شیوه ی معمول زندگی خیلی زود ادمها رو رام خودش می کنه ! همین چیزای کوچیک کم کم بزرگ می شن و کلی زندگی رو برای ادم سخت می کنن!
وقتی خوب می دونی که یکبار بیشتر فرصت زندگی کردن نداری همه اش سعی می کنی که بهترین ها رو بخوای اما یه سری ارزوها و برنامه ها هستن که هیچوقت برای انجام دادنشون برنامه ریزی نمی کنی. جزو لاینفک همه ی برنامه هاتن اینقدر به وقوعشون ایمان داری که وقتی خودتو تو اینده تصور می کنی وبرای ارزوهات برنامه می ریزی اونا خود به خود اتفاق افتادن از بس که به وقوع شون مطمئنی ! رفتن از سقز سالهای طولانی برای من همچین حالتی داشته روشن تر که بگم هیچوقت مریم اینده رو تو سقز تصور نکردم !
دقیقا نمی دونم کی متوجه شدم که فکر اینجا نبودن دیگه جزیی از من نیست و این حس نامحسوس یه جورایی تبدیل به ترس شد !ترسی که من رو یاد فیلم لیون می اندازه یاد گلدونش ، گلدونی که تنها دوستش بود چون مثل خودش ریشه نداشت و وقتی لیون رفت ماتیلدا اون رو تو زمین کاشت! این فیلم رو خیلی سال پیش دیدم تا جایی که دیالوگاش به خوبی تو ذهنم نمونده اما حسی که از دیدن این فیلم بهم دست داد این بود که تا وقتی ریشه نداشته باشی ازادی !ازادی که انتخاب کنی که یه جایی یه چیزایی رو بذاری و بری ! و حالا که من دارم ریشه هامو حس می کنم می ترسم !
ترجیح می دم فکر می کنم وطن ما بیشتر جایی که ریشه هامونو توش می دونیم تا جایی که توش به دنیا میایم اما گاهی حتی نمی فهمی که ریشه هات کی رشت کردن وتا نخوای قدم برداری نمی فهمی چقدر محکم به زمین چسبیدی ! که رفتن دیگه اسون نیست ! نمی فهمی تا وقتی که تمام وجودت پر نشه از حس رفتن و اون وقته که یه سئوال ساقه هاتو می خوره و می پوسونه این که ایا زمین درست رو برا ریشه دوندن انتخاب کردی ؟!