امروز اولین بارونی که بوی پاییز می داد بارید . صبح وقتی مامانم از خواب بیدارم کرد انگار نور کدر و بوی بارون  منو چند سال جونتر کرد. حس کردم قراره برم مدرسه و الانه که از سرویس جا بمونم یه لحظه بوی لباسهای نم خورده و بخاری نفتی مدرسه مون تو دماغم پیچید و اون شیطنت بچگانه ی لج کردن و بیدار نشدن دوباره پتو رو کشید رو سرم ، پاییز رو خیلی دوس دارم اما امسال به همه ی پرستو ها حسودیم میشه. دلم می خواد برم یه جای خیلی دور ، خیلی دورتر از همه ی ستاره ها شاید یه جایی مثل سیاره ی شازده کوچولو.- یه بع بعی داشته باشم و یه گل که از اهلی کردن من به خودش بباله و بفهمه که در مقابل کسی که اهلی کرده مسئوله و، یه طلوع و یه غروب دیدنی . نه که همه ی سیاره ها رو گشته باشم نه ، ولی می دونم هیچ کدوم از اون سیارههایی که برگ برگ سفر زندگی ان، همه ی اون ریاضی دان ها و ارباب ها و رعیت ها و نگهبان ها و... طعم یه زندگی این شکلی رو نمی دن ،  می دونم که هیچ ماشین و هواپیما و قطاری ادمها رو به اونجایی که باید نمی برن  ولی من برخلاف همه ی چیزیهایی که از زندگی نمی دونم خوب می دونم چشم هام رو ببندم و بع بعی ام رو ناز کنم و به گلم سلام بدم و مامانم فکر کند قایم موشک بازیم گرفته و هی قر بزند و هی چایی سرد بشود و هی معلم نقاشی های دفتر مشق مرا خط بزند و برایم صفر بگذارد و من نباشم...